محمد تقي الأستر آبادي
55
شرح فصوص الحكمة
يكى از دانايان « 45 » گفت : هر حقيقت كه غير ذات مانعه از بطلان و لا شيئيّت بود ، تا با وجود ضمّ نشود ، موجود نشود . پس واجب الوجود نفس وجود باشد ، كه بنفسه موجود است ، و احتياج انضمام ندارد . كه اگر احتياج انضمام داشتى ، علّتى بودى او را ، و خود بنفسه موجودى نبودى . پس واجب نفس وجود است . و وجود حقيقى متشخّص بذاته بود . و پس ازين از خود سؤال كرد و گفت : اگر گويند : چونست كه صوفيه گويند كه با اينكه واجب الوجود متشخّص بذاته است ، منبسط شده است بر كواهل ممكنات ؛ جواب گوييم : اين طورى [ 19 ر ] بود و راى عقل . و اين سخن درست نباشد ، كه طورى وراى عقل به جز نامعقول نباشد . و بر تقديرى كه طور وراى عقل باشد ، چنان كه متصوفه گويند ، اين سخن وراى عقل نباشد ، كه انبساط به اعتبار نسبت بود به جميع ممكنات . و چون منسوب است هر يك از ممكنات به واجب ، واجب را انبساطى متوهّم شود به اعتبار كثرت ارتباطات . و اگر غير اين خواهند وراى عقل بود و غلط . چون اتّحاد و توحيد كه به ظاهر گفتار به هيچ وجه درست نباشد . و اين مذهب دويم كه مذكور خواهد شد همين است ، و منسوبست به اوايل فلاسفه ، و بعضى از متأخران نيز نقل كردهاند چون علّامهء خفرى . و بعضى ديگر از دانايان انتساب را معنى ديگر گويند ، [ 121 ] ، و ممكنات را ذوات مستقلّه ندانند ، و ماهيّات را عوارض وجود دانند . و بيانش چنين كنند كه به يقين ذوات موجوده در خارج هستند ، چون آسمان و زمين و انسان و حيوان . و اين ذوات موجوده يا متأصّلاند در وجود ، و يا متأصّل نيستند . بلكه متأصّل موجودى ديگر است كه آسمانى و زمينى و انسانى و حيوانى همه اعتبارات و اسماء اويند ، يا شئون ، يا مراتب ؛ هر نام كنند . ليكن
--> ( 45 ) - هامش ر . و م : مراد محقق شريف است در حاشيهء شرح اصفهانى بر تجريد العقائد .